خلاصه: معرفی مولانا، سبب مهاجرت وی، زادگاه وملاقاتش بابهاءالدین وعلاءالدین کی قباد، دوران جوانی وآشنائی مولانا با شمستبریزی درقونیه، دل بستن مولانا به حسامالدین چلبی، رحلت مولانا وتربت وی ـ مدخل بزرگ تربت مولانا و توضیفی برمعماری وتزئینات بنای مقبره او، شبستان، گنبدسبزی که بربالای رواق مقبره مولانا قرار دارد، نوشته کتیبههای روی صندوق قبروی وقبوردیگر، شریح برملحقات مقبره: سماع خانه، مسجد.
مولانا و بارگاه او
محمدجواد مشکور
دکتر در تاریخ ـ استاد دانشگاه
سه بار سفر به ترکیه و زیارت مرقد مولانا در قونیه مرا بر آن داشت آثاری را که در بارگاه آن عارف بزرگ بر قبرها و دیوارها مسطور است درمقالهای گردآورم. دیدار من از این تربت پاک اگرچه در هر بسیار کوتاه بود ولی باز موفق شدم بسیاری از کتیبههایی راکه درآنجا موجوداست دراین مختصرفراهم آورده، مشاهدات خودراباوصفی که دیگران از این بارگاه کردهاند تلفیق و تطبیق نمایم. نخست به شرح زندگی مولانا آغاز کرده و سپس به توصیف بارگاه او و مشاهدات خود در آنجا خواهم پرداخت.
پدر مولانا:
پدرش محمدبن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولدبلخی وملقب به سلطانالعلماءاست که ازبزرگان صوفیه بود و به روایت افلاکی احمد دده در مناقبالعارفین، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالی میپیوست و مردم بلخ به وی اعتقادی بسیار داشتند و بر اثر همین اقبال مردم به او بود که محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.
گویند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودکه بهاءالدین ولدهمواره برمنبربه حکیمان وفیلسوفان دشنام میداد و آنان را بدعتگذار میخواند.
گفتههای اوبر سر منبر بر امام فخرالدین رازی که سرآمد حکیمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نیز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنی با وی برانگیخت.
بهاءالدین ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر دیدو برای رهانیدن خویش از آن مهلکه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردکه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گویندهنگامیکه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترک میکرد از عمر پسر کوچکش جلالالدین بیش از پنج سال نگذشته بود.
افلاکی در کتاب مناقبالعارفین در حکایتی اشاره میکند که کدورت فخر رازی با بهاءالدین ولداز سال 605 هجری آغاز شدومدت یک سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال 606 هجری از شهر بلخ مهاجرت کرده است، بنابرایننمیتوان خبردخالت فخررازی رادردشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدین ازخوارزمشاه تا بدان حدکه موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.
تنها چیزی که موجب مهاجرت بهاءالدین ولدوبزرگانی مانند شیخ نجمالدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتلعامها و نهب و غارت و ترکتازی لشکریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، که مردم دوراندیشی را چون بهاءالدین به ترک شهر و دیار خود واداشته است.
این نظریه را اشعار سلطان ولد پسر جلالالدین در مثنوی ولدنامه تأیید میکند. چنانکه گفته است:
کرد از بلخ عزم سوی حجاز / زانکه شد کارگر در او آن راز
بود در رفتن و رسید و خبر / که از آن راز شد پدید اثر
کرد تاتار قصد آن اقلام / منهزم گشت لشکر اسلام
بلخ را بستد و به رازی راز / کشت از آن قوم بیحد و بسیار
شهرهای بزرگ کرد خراب / هست حق را هزار گونه عقاب
این تنها دلیلی متقن است که رفتن بهاءالدین از بلخ در پیش از 617 هجری که سال هجوم لشکریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است.
زادگاه مولانا:
جلالالدین محمد درششم ربیعالاول سال604 هجری درشهربلخ تولد یافت. سبب شهرت اوبه رومی ومولانای روم، طول اقامتشووفاتش درشهرقونیه ازبلادروم بوده است. بنابه نوشته تذکرهنویسان وی درهنگامی که پدرش بهاءالدین از بلخ هجرت میکرد پنجساله بود. اگر تاریخ عزیمت بهاءالدین رااز بلخ چنانکه درپیش استتاج کردیم در سال 617 هجری بدانیم، سن جلالالدین محمد درآن هنگام قریب سیزده سال بوده است. جلالالدین در بین راه در نیشابور به خدمت شیخ عطار رسید و مدت کوتاهی درک محضر آن عارف بزرگ را کرد.
چون بهاءالدین به بغدادرسیدبیش ازسه روزدرآن شهراقامت نکرد و روز چهارم بار سفر به عزم زیارت بیتاللهالحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدابه سوی شام روان شدومدت نامعلومی درآن نواحی بسربردو سپس به ارزنجان وآقشهررفت. ملک ارزنجان آن زمان امیری ازخاندان منکوجک بودوفخرالدین بهرامشاهنام داشت، واوهمان پادشاهی است حکیم نظامی گنجوی کتاب مخزنالاسراررا به نام وی به نظم آورده است. مدت توقف مولانادرارزنجان قریب یکسال بود.
بازبه قول افلاکی، جلالالدین محمددرهفده سالگیدرشهرلارنده بهامرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالای سمرقندی را که مردی محترم و معتبر بود به زنی گرفت و این واقعه بایستی در سال 622 هجری اتفاق افتاده باشد و بهاءالدین محمد به سلطان ولد و علاءالدین محمد دو پسر مولانا از این زن تولد یافتهاند.
صورت خیالی مولانا
ملاقات بهاءالدین و علاءالدین کیقباد:
چون هفت سال از اقامت بهاءالدین ولد درلارنده گذشت آوازه کرامات و فضل و تقوای او به بلاد روم رسید. علاءـ الدینکیقباد پادشاه سلجوقیآن کشورازمقامات معنوی اوآگاهی یافت وطالب دیداروی گردیدوبه دعوت او بهاءالدین ولد از لارنده به قونیه رهسپار شد، و چون به قونیه رسید به آن پادشاه به پیشواز وی رفت و او را به حرمت هر چه تمامتر پذیرفت ومیخواست اورادرطشت خانه خودکه خانهای مجلل در قصر او بود جای دهد، بهاءالدین ولد قبول نکرد و در مدرسه آلتونیه مسکن گزید.
ازنوشتههای افلاکی وسلطان ولدبرمیآیدکه بایستی ورودبهاءالدین ولدبه قونیه د اواسط سال 626 هجری بوده است.
اهل روم به پیروزی ازپادشاه خودعلاءالدین کیقباد، مقدم بهاءالدین ولد را مبارک شمرده به پای منبر وعظ و حدیث او میشتافتند.
بهاءالدین ولد پس از دو سال زندگی در قونیه در جمعه هجدهم ربیعالاخر سال 628 هجری دار فانی را وداع گفت. جنازه او را در حالیکه خلف بسیاری از مردم قونیه تشییع میکردند و در ماتم او میگریستند در جائیکه بعدها به نام تربت مولانا خوانده شد به خاک سپردند.
جوانی مولانا:
پس از مرگ بهاءالدین ولد، جلالالدین محمدکه درآن هنگام بیست و چهار سال داشت بنا به وصیت پدرش و یا به خواهش سلطان علاءالدین کیقباد بر جای پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدی شغل فتوی و امور شریعت گردید. یکسال بعدبرهانالدین محقق ترمذی که از مریدان پدرش بود به وی پیوست. جلالالدین دست ارادت به وی داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزیمت کردتا در علوم ظاهر ممارست نماید. گویند که برهانالدین به حلب رفت وبه تعلیم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاویه مشغول تحصیل شد. در آن هنگام تدریس آن مدرسه بر عهده کمالالدین ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابنالعدیم قرار داشت و چون کمالالدین از فقهای مذهبی حنفی بودناچاربایستی مولانا درنزد او به تحصیل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتی تحصیل در حلب مولانا سفردمشق کردواز چهار تا هفت سال در آن ناحیه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوماسلامی زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمین شهربهخدمت شیخ محییالدین محمدبن علی معروف به ابنالعربی (560ـ638)که ازبزرگان صوفیه اسلام وصاحب کتاب معروف فصوصالحکم است رسید. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بیش از چار سال به طول نیانجامیده است، زیرا وی در هنگام مرگ برهانالدین محقق ترمذی که در سال 638 روی داده در حلب حضور داشته است.
مولانا پس از گذراندن مدتی درحلب وشام که گویامجموع آن به هفت سال نمیرسد به اقامتگاه خود، قونیه رهسپار شد. چون بهشهرقیصریه رسیدصاحب شمسالدین اصفهانیمیخواست که مولانارابه خانه خودبرداماسید برهانالدین ترمذی که همراه او بود نپذیرفت و گفت سنت مولای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل میکرده است.
سیدبرهانالدیندرقیصریه درگذشت وصاحب شمسالدین اصفهانی مولاناراازاین حادثه آگاه ساخت ووی به قیصریه رفت و کتب و مرده ریگ او را بر گرفت و بعضی را به یادگار به صاحب اصفهانی داد و به قونیه باز آمد.
پس ازمرگ سیدبرهانالدین مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدریس بنشست و از 638 تا 642 هجری که قریب پنج سال میشود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین میپرداخت.
آمدن شمس تبریزی به قونیه و آشفتگی حال مولانا:
شمسالدین تبریزی محمدبن ملکداد بامدادروزشنبه26 جمادیالاخرسال642 به شهرقونیه در آمد و در کاروانسرای شکرفروشام حرهای بگرفت و خود را به زی بازرگانان در آورد.
به قول افلاکی روزی مولانابراستری راهوارنشسته وگروهی ازطالبان علم در رکاب او حرکت میکردند. ناگاه شمسـ الدین تبریزی پیش وی آمده پرسید: که بایزید بزرگتراست یامحمد؟ مولانا گفت وی رابا ابویزیدچه نسبت، محمد خاتم پیغمبران است. شمسالدین گفت: پس چرا محمد میگوید: ماعرفناک حق معرفتک یعنی خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست ترانشناختیم. بایزیدگفت: سبحانی مااعظم شأنی یعنی من پاک وستودهام و چه مقام و شأن والایی دارم. مولانا از هیبت این سؤال بیفتاد واز هوش برفت و چون بخود آمد دست شمسالدین بگرفت و همچنان پیاده به مدرسه خودآوردواورابه حجره خویش بردودرآنجا چهل روز با وی خلوت کرد. مطابق روایت فریدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا وشمس درحجره صلاحالدین زرکوب چله گرفتند. ازاین تاریخ تغییر نمایانی که در حال مولانا پیدا شد این بود که تا آن وقت از سماع احتراز مینمود ولی از آن گاه بدون سماع آرام نمیگرفت ودرس وبحث را یکباره کنار گذاشت.
درولتشاه سمرقندی درتذکره خودمینویسدکه شمستبریزی که به اشارت رکنالدین سجاسی به روم رفته بود روزی درقونیه مولانا را دید بر استری نشسته و گروهی از غلامان را در رکاب او دوان دید که از مدرسه به خانه می رفت. در عنان مولانا روان شد و پرسید که غرض از مجاهدت وریاضت وتکرارودانستن علم چیست؟ مولانا گفت مقصود از آن یافتن روش سنت و آداب شریعت است. شمسالدین گفت اینها همه از روی ظاهر است. مولانا گفت ورای این چیست؟ شمس گفت مقصود از علم آنست که به معلوم رسی، و از دیوان سنائی این بیت برخواند:
علم کز تو، ترا بنستاند / جهل از آن علم به بود صدبار
مولانا از این سخن متحیر شد وپیش آن بزرگ افتاد وازتکراردرس وافاده به طلاب بازماند. ابنبطوطه در کتاب رحله خودمینویسدکه «مولانا درآغازکار فقیهی مدرس بود که در یکی از مدارس قونیه تدریس میکرد. روزی مردی حلوا فروش که طبقی حلوای بریده برسرداشت وهر پارهای را به یک پول میفروخت به مدرسه در آمد مولانا چون او را بدیدگفت ای مردحلوای خودرا اینجا بیار، حلوافروش پارهای حلوا برگرفت وبه ویداد. مولانابستدو بخورد.حلوائی برفت و به هیچکس از آن حلوا نداد. مولانا پس از خوردن حلوا درس و بحث را بگذاشت واز پی او برفت و مدت غیبت او دیری کشید. طلاب بسی درانتظارنشستند. چون او را نیافتند، به جستجوی استاد خود پرداختند. مولانا چند سال از ایشان غایب بود. پس از آن بازگشت و جز شعر پارسی نامفهومی سخن نمیگفت. طلاب پیش او می رفتند و آنچه میگفت می نوشتند و از آن گفتهها کتابی به نام مثنوی جمع کردند».
نظیر همین روایت، بعضی او را اسماعیل مذهب و از فرزندان جلالالدین نومسلمان که از امرای باطنیهالموت بود و سپس به مذهب سنت وجماعت درآمددانستهاند. ظاهراروایت ولدنامه که قدیمتراست درباره ملاقات مولانا با شمس و آشفتگی حال او صحیحتر باشد. وی مینویسدکه عشق مولانابه شمسالدین مانند جستجوی موسی است از خضر که با مقام نبوت و رسالت باز هم مردان خدا را طلب میکرد، مولانا نیز با همه کمال و جلال در طلب مرد کاملتری بود تا اینکه شمی تبریزی را بدید و مرید وی شد و سر در قدم او نهاد.
قبهالخضرا، یا گنبد سبز
گویندشمس تبریزی نخست مریدشیخ جمالالدین سلهباف بود. سپس در همه جابه طلب شیخی دیگر به راه افتاد و از کثرت سفر او را شمس پرنده و کامل تبریزی میگفتند، و نیز گویند که مدتی در ارزنةالروم مکتبداری میکرد و زمانی به حلب وشام رفتهومصاحب ابن عربی شد. درآنگاه که به قونیه به نزدمولانا آمد پیری سالخورده بود. چنانجه مولانا در دیوان فرماید:
بازم ز تو خوش جوان و خرم / ای شمسالدین سالخورده
دراینکه شمسالدین به مولانا چه آموخت وچه افسونی به کاربردو چه معجونی در کار او کرد که وی چندان فریفته وشیفته او گشت که از همه چیز در گذشت بر ما مجهول است، ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلوت، شیوه کارورفتارخودرا دیگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ به سماع و محضر غنای صوفیان نشست و به چرخیدن و رقصیدن و دست افشاندن و شعرهای عارفه خواندن پرداخت.
یاران وشاگردان وخویشان مولانا که با نظری غرشآلود به شمسالدین تبریزی مینگریستند و رفتار و گفتار او را بر خلاف ظاهرشریعت میدانستندازشیفتگی مولانا به وی سخت آزرده خاطرشدند و به ملامت و سرزنش او برخاستند ولی مولانا سرگرم کار خود بود و آنهمه پندها و اندرزها در گوش او جز بادی نمینمود.
شمسالدین ازتعصب عوام ویاران مولانا که اورا جادوگرمیخواندند رنجیده و بر آن شد که از آن شهر رخت بربندد و هر چه مولانا اصرار کردوشعرهای عاشقانه خواند در او کارگر نیفتاد و در روز پنجشنبه 21 شوال 643 از قونیه به سوی دمشق رهسپار شد.
مولاناپسازرفتن شمس ازفراق اوبه سرودنغزلهایی پرداختونامههایی پیاپی به وی فرستاد.یاران مولانا که استادشان را در فراق محبوب خود دلشکسته یافتند از کرده خود پشیمان شدند و از او خواستند که شمس رادیگرباره به قونیه دعوت کند. اقامت شمس در دمشق بیش از پانزده ماه طول نکشی تا اینکه سلطان ولد شمسالدین رادردمشق بیافت و شرح مشتاقی پدرش را با وی بازگفت و وی را به اصرار در سال 644 به قونیه باز آورد.
مولانا به شکرانه وصال شمس بساط سماع میگستردو با شمس خلوتها می نمود تا اینکه باز مریدان و عوام قونیه به خشم آمده به زشتیاد و بدگوئی از شمس آغازکردندومولانارادیوانهوشمس راجادوگرخواندندوبه دشمنی شمسالدین کنر بربستند و به قول افلاکی روزی کمین کرده واورا کاردزدندوپس از این واقعه معلوم نشد که شمسالدین به کجا رفته؟ آیا وی از آن زخم به هلاکت رسیده و یا به شهری دیگر گریخته است. در هر صورت انجام کار او به درستی معلوم نیست وسال غیبتش به اتفاق تذکرهنویسان در645 هجری بوده است. حتی برمولانانیزحیات ومماتاو مجهول بوده و همچنان تا مدتها در طلب او در شهرهای دمشق و شام می گشته است.
علت مسافرت مولانا به شام که چهارمین سفر او به دمشق است دلتنگی از قونیه و مردم آن شهر بوده است و ظاهرا اخباری که بر وجود شمس در دمشق دلالت داشت به گوش مولانا رسیده و بدین جهت دیگر بارشهرخودرا گذارده و در طلب او به دمشق رفته است. این سفرها در فاصله سالهای 645 و 647 واقع شده است.
بازگشتن مولانا به حال طبیعی:
چون مولانا ازوجودشمس نومیدشدو از جستن او مأیوس گشت، از آن حال انقلاب و غلیان رفته رفته تسکین یافت تا آنکه به خود آمدوبه روش مشایخ صوفیه به تربیت وارشاد مردم مشغول شد و بنای نوینی در شیوه کار خود نهاد. وی از سال647 تا672 سال مرگش، به نشرمعارف الهی مشغول بود، ولی نظر به استغراقی که درکمال مطلق و جمال الهی داشت به مراسم دستگیری وارشادمریدان چنانکه سنت مشایخ ومعمول پیران است عمل نمیکردو پیوسته یکی از یاران برگزیده خود را بدی نامر بر میگماشت ونخستین بارشیخ صلاحالدین زرکوب قونوی رامنصب شیخی داد.
صلاحالدین فریدون از مردم قونیه و ابتدا مرید برهانالدین محقق بود. سپس دست ارادت به مولانا داد. چون مولانا از دیدار شمس نومید گشت به تمامی دل روی درصلاحالدین آوردواو را به شیخی و جانشینی خود منصوب فرمود و یاران را به اطاعت او مأمور ساخت.
صلاحالدین مردی بیسواد و پیشهور بودوروزگاری درقونیه به شغل زرکوبی میگذراند. حتی درسخن گفتن فارسی اغلاط بسیاری بر زبان او جاری میشد، مثلا به جای قفل،قلف، و به عوض مبتلا، مفتلا میگفت.
مردم قونیه که از احوال او آگهی داشتند، همشهری بیسوادخود را لایق مقام شیخی و جانشینی مولانا نمیدانستند و از صفای باطن و کمال نفسانی صلاحالدین غافل بودند. آنان برون رامینگریستند و مولانا درون را. هر چه بر ارادت مولانا به صلاحالدین میافزود، دشمنی یاران هم افزونترمیشدتا بدانجا که برآن شدند که صلاحالدین را مانند شمس ازمیانه بردارند. ولی عنایت ولطف مولانا نسبت به صلاحالدین تابه حدی رسیدکه خویشان وحتی فرزندخود سلطان ولد را فرمان داد تا دست نیاز در دامن وی زنند وبه رهنمائی اودرراه معرفت گام بردارند. بعلاوه مولانافاطمه خاتون دختر صلاحالدین را به عقد مزاوجت پسرش بهاءالدین معروف به سلطانولد در آورد و این وصلت در بین سالهای 647 و 657 بود. مولانا و صلاحالدین مدت ده سال در کنار یکدیگر بودند، ناگهان صلاحالدین رنجور شد و پس از مدتی بیماری جان به جان آفرین تسلیم کردوپیکر اوراباتجلیل بسیاردراول ماه محرم سال 657 در کنار سلطانالعلماء بهاءالدین ولد پدر مولانا به خاک سپردند.
دل بستن مولانا به حسامالدین چلبی:
مولانا مردی عاشقپیشه بودوهیچگاه نمیخواست بیمعشوق باشد. پس ازنومیدی از شمس نرد عشق با صلاحالدین زرکوب میباخت و چون او در گذشت، بدام عشق حسامالدین چلبی افتاد.
حسامالدین حسنبن محمدبن حسن که مولانا وی رادرمقدمه مثنوی: مفتاح خزائن عرش وامین کنوزفرش و بایزیزد وقت و جنید زمان میخواند، آذربایجانی و از اهل اورمیه بودوخاندان او به قونیه مهاجرت کرده بودند و حسامالدین در آن شهر به سال 622 به وجود آمده بود.
علاوه بر لقب حسامالدین و عنوانی چلبی، او به ابناخی ترک نیز معروف بوده است، و سبب این شهرت آنست که پدران وی ازسران طریقه فتیان وجوانمردان بودند، و چون این طایفه به شیخ خود اخی میگفتند به نام اخیه یا اخیان مشهور گردیدهاند.
حسامالدین نزدیک به سن بلوغ بود که پدرش درگذشت .پس ازآن با جوانان خودبه پیش مولانا آمدو سر به خدمت اونهادوهرچه داشت بهدفعات نثارحضرت مولاناکرد.اخلاص وارادت اوبه حدی در مولانا کارگر افتاد که حسامالدین را بر کسان و یاران خود ترجیح داد، و کمتر ازاو جدا میشدودرمجلسی که چلبی حضور نداشت مولانا گرم نمیشد و سخن نمیراند.
از مقدمه مثنوی وسرآعازهای دفترچهارم وپنجم و ششم این کتاب به خوبی میتوان دانست که حسامالدین در پیش مولانا چه مقام بلندی داشته و تا چه حد مورد دلبستگی و عنایت او بوده است .
امااین باریاران مولاناکه درطول مدت ارادت به وی مهذب و مؤدب شده بودند دیگر مانندپیش به فرط عنایت مولانا
به چلبی حسد نمیلرد و همه خلافت و جانشینی او را پذیرفتند. در اوایل سال 672 هجری زلزله شدیدی در قونیه حادقگشتوتا چهل روزدوام داشت. مردم سراسیمه به هرطرف میگشتندتا آخر پیش مولانا آمدند که این چه بلای آسمانی است؟ فرمودزمین گرسنه است و لقمه چرب میطلبد و در همان اوان عزلی گفت که این ابیات از آن است:
با این همه مهر و مهربانی / دل میدههدت که خشم رانی
وین جمله شیشه خانههارا / در هم شکنی به لن ترانی
بالان ز تو پد هزار رنجور / بی تو نزنید هین تو دانی
رحلت مولانا:
درسال672وجودمولانا به ناتوانی گرائید ودر بستر بیماری افتاد و به تبی سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبیبان به مداوای او کوشیدند و اکملالدین و عضنفری که از پزشکان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعی کردند، سودی نبخشیدتادر روزسکشنبه پنچم ماه جمادیالاخر سال672 روان پاکش از قالب تن بدرآمد و جانبهجان آفرین تسلیم کرد.
اهل قونیه ازخردوبزرگ درتشییع جنازهاوحاضرشدند و حتی عیسویان و یهودیان در ماتم او شیون و افعان میکردند. شیخ صدرالدین قونوی برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجلیل بسیار در تربت مبارک بر سر گور پدرش بهاءالدین ولد به خاک سپردند.
پس از وفات مولانا،علمالدین قیصر که از بزرگان قونیه بود با مبلعی بالغ بر سیهزار درهم بر آن شد که بنائی عظیم بر سر تربت مولانا بسازد. معینالدوله سلیمان پروانه که از امیران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت کردوپنجاه هزاردیگربه حوالت بدو بخشید و بدینترتیب تربت مبارک که آنرا قبه خضراء گویند بنا شد و علیالرسم پیوسته چند مثنوی خوان و قاری بر سر قبر مولانا بودند.
مولانادرنزد پدرخود سلطانالعلماء بهاءالدین ولدمدفون است واز خاندان و کسان وی بیش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاک سپرده شدهاند.
بنا به بعضی از روایات،ساحت این مقبره پیش ازآمدن بهاءالدین ولد به قونیه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدین کیقباد آن موضع را به وی بخشید و سپس آنرا ارمباعچه میگفتند.
افلاکی در مناقبالعارفین مینویسد که:«افضلالمتأخرین نجمالدین طشتی روزی در مجمع اکابر لزیفه میفرمودند که در جمیع عالم سه چیز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اولکتاب مثنویاست که هردومصراع رامثنوی میگفتند،دراین زمان چوننام مثنوی گویند عقل به بدیهه حکم میکند که مثنوی مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا میگفتند،درین خال چون نام مولانا میگویند حضرت او مفهوم میشود. هرکورخانهراتربت میگفتند،بعدالیومچون یادتربت میکنندوتربت میگویند،مرقدمولاناکهتربت است معلوم میشود».
پس ازرحلت مولاناحسامالدین چلبی جا نشین وی گشت. چلبی یا چالابی کلمهای است ترکی به معنی آقا وخواجه ومولای من، واصل آن چلب یا چالاب به معنی معبود ومولاوخدااست درترکیه غالبأاین لغت عنوان بر پوست تخت نشینان وجانشینان مسندنشینی مولانا اطلاق میشود حسام ا لدین در683 هجری در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبی جانشین وی گشت .سلطان ولدکه مردی دانشمد وعارفی متتبع بود تشکیلات درویشان مرید پدرش را نظموترتیبی تازه دادوبارگاه مولانارامرکزتعلییمات آن طایفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجری پسرش اولو عارف چلبی جانشین اوشد. پس ازوی درسال720هجری برادرش شمسالدین امیرعالم پیشوایدراویش مولویه گشت .وی درسال 734 هجری در گذشت. درزمان اوخانقاههای فراوانی دراطراف واکناف آناطولی برای دراویش مولویه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسهومرکزتعلیمات صوفیاندرآمدوزیارتگاه اهل معرفت ازترکوعرب وعجم گردید .شمار چلبیانی که پس ازمولانا پیاپی برتخت پوست درویشی اونشستهاند تا1927 به سی و دو تن میرسد .دراین این سال این بارگاه تبدیل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.(1)
تربت مولانا:
تربیت مولانادرشهر قوانیه است .قوانیه که اصلاکلمه یونانی است درآن زبان ایکونیومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهای صلیبی به صور ایکونیوم Yconium و کونیوم Conium و استانکونا Stancona ذکر شده است وآن اسلام به شکل قونیه تعریب گردیده است .قونیه که خودنام ایالتیدرمرکز آناطولی است از طرف مشرق به نیغده واز جنوب به ایجل وآنتالیا واز مغرب به اسپرته وافیونواز جنوبغربی بهاسکی شهرواز شمالبهآنکارا محدوداست مقبره مولانا متشکل ازچندعمارت است که بعضی ازآنها درعصرسلجوقی وبرخیدرزمان سلاطین عثمانی بناگردیده است .درآنجا تزییناتی از چوب و فلز و خطاطیهای زیبا و قالیها و پارچههای قیمتی دیده میشود .مقبره مولانا عبادتگاهی است که درآن قبور بسیاری ازکسان مولاناومریدان او قرار گرفته است.حجرات دراویش و مطبخ مولانا وکتابخانه نیز ملحق به این بناست ومجموع آن به چندرواق تقسیم میشود که سبک همه رواقها گنبدی وشبیه یبگدیگراست. صورت قبرها یی که آن مشاهده میشودهمه باکاشی فرش شده باپارچههای زربفت مفروش گردیده است. برروی صورت قبر پدر مولاناصندوقیازآبنوسقرارداردکهخودازشاهکاری هنریاست موزه مولانانسبتاغنی است وپرازاشیاوآثارعصر سلجوقی وعثمانی میباشد این موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد کوچکی و حجرات درویشان و رواقهایی پراز پارچههای زربفت وقالی است. بعضی ازاین رواقها به نسخههای خطی قدیم اختصاص داده شده است.
مدخل بارگاه مولانا نقشه تربت مولانا
مدخل بزرگ تربت مولانا:
بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» میگویند این بنادر1926 به صورت موزه اشیاء عتیقه قونیه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربی آن حجرات درویشان قرار دارد ودیگر اطراف آنرادیوارهااحاطه کرده است.مدخل موزه بزرگ یاباب درویشانازطرف مغرب بهسوی حیاط موزه باز میشود (شماره1 درنقشه ).درب دیگر به سوی حدیقةالارواح گشاده میشودکه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دری نزدیک حیاط چلبیان به طرف شمال باز میشود که به باب چلبی معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حیاطی میگذردکه بامرمرفرش شده ودارای حوض و فواره و متوضا (وضوگاهی) است که دورآنرا نرده کشیده ودر وسط آن فوارهای اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استکه ازاطراف آن آب میریزددرآن طرف صحن حیاط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجرههایی وجودداشته که بابرداشتن دیوارهای بین آن، آنها راتبدیل به تالارهای طولانی کرده وموزهای زیبا ترتیب داده اند که در آنها کتابهای خطی بسیاروآلات وافرار درویشان و جامههای ایشان موجود است. دراین موزه قالیچهای به شکل یک صحفه روزنامه دیدم که از روی یک شماره روزنامه که در قونیه به بهای پنج لیره ترک منتشرمیشدزردوزی کرده بودند.بربالای این قالیچه روزنامه عنوانروزنامهقونیه چنینآمدهاست.(نومرو1)، محل ادارسی آقشهر نسخه سی بش لیر، (ده محرم1319) بر بالای قسمت غربی درب درویشان این سه بیت به ترکی آمده که مربوط به سلطان مرادخان بن سلیم خان است:
شی سلطان مرادخان بن سلیمخان / یا پوب بوخانقلهی اوردی بنیاد
اولالر مولویلر بونده ساکن / اوقونیه هر سحر ورد اوله ارشاد
گورب دل بو بنای دید تاریخ / بیوت جنت اسا اولدی آباد
کتابخانههایی چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد که از جمله کتابخانه دانشمند شهیر و معاصر ترک عبدالباقی گل ـ پینارلی، و دیگر کتابخانه محقق معروف ترک جناب آقای محمداندر Onder معاون نخستوزیر و مدیر کل اداره و سازمان فرهنگ و هنر کشور ترکیه است.
در قرائتخانه مولانا (شماره 3 درنقشه) کتابهای دستنویس ومرقعاتی به خط خوش وجود دارد که آنها را در جعبه آیینههای بلندگذاردهاند. ازجمله نسخههایی کهدرآنجا مشاهده کردم چندنسخه مذهب به قطعرحلیمربوط به سالهای 1278، 1288، 1323، 1367،1371میلادیبودکهنسخهاولمقارن با676هجریدرقدیمتریننسخ مثنویکهبهخط خطاطی به نام محمدبن عبدالله میباشد. دیگردیوان کبیرمثنوی به قطع رحلی مربوط به سال1366میلادی و دیوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 میلادی را در آنجا مشاهده کردم.
دربالای مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعلیق برروی تابلویی نوشته شده«یاحضرت مولانا».سپس بربالای مدخل رواقی که به حرم وارد میشود این بیت پارسی از ملاعبدالرحمن جامی نوشته شده است:
کعبة العشاق آمد این مقام / هر که ناقص آمد اینجا شد تمام
بردولنگه درورودی بارگاه مولانا که از چوب ساخته شده و به سبک رومی منبتکاری گردیده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاحالمومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گردیده است.
در نقرهای:
ازقرائتخانه میتوان ازدرنقرهای (شمار 4 در نقشه) به بارگاه مولانا واردشد. جناحین این دربه قسمتهای چهارگوش تقسیم میشودواز چوب گردواست که برروی آن روکشی از طلا و نقره کوبیدهاند. بنا به کتیبهای که در آنجا موجود است این در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزیر اعظم دوره عثمانی در 1599 میلادی ساخته شده است.
شبستان بارگاه مولانا:
از در نقرهای به تالار مرکزی بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد میشوند که آنرا «حضور پیر»خوانند. این تالار با گنبدهایی پوشیده شده و قبور بسیاری برصفه بلندی درآن قراردارد. قبةالخضراء یا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). این گنبددرست بالای قبرمولانا قرارگرفته است. رویصفه درطرف چپ تالارزیرطاقدیسهایی که محوطه رابه دوقسمت سماعخانه ومسجدتقسیم میکند، شش قبراست که دردوردیف قراردارند. این قبورمتعلق به خراسانیان ودرویشانی است که همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونیه آمدهاند. گنبدی که بالای قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه کرسی یا پست قبسی (شماره 9 در نقشه) خوانده میشود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسامالدین چلبی محرابی قراردارد به ارتفاع2 مترونیم که برروی آن بر زمینه سیاه به خط طلایی نوشته شده: «ومن دخله کان آمنا»،ودومترپائینترکتیبهای کوچکترازچوب به شکل محراب نهادهاندکه بررویآن نوشته شده: «شفاءالغلیل لقاءالخلیل».
بردیوارتربت مولانا تابلویی به خط خوش وجوددارد که برروی آن نوشته شده: «یا حضرت نعمانبن ثابت رحمةالله» که مقصود امام ابو حنیفه است.
قبةالحضراء:
قبةالخضراء یا گنبد سبز بربالای رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانکه در پیش گفتیم بارگاه مولانا در جایی بنا شده که سابقاقسمتی ازباغ علاءالدین کیقباد بودکه آنرا به پدرمولانا بخشید و چون بهاءالدین ولد را در آنجا به خاک سپردند آنرا «ارم باغچه» نامیدند. ساختمان این بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 میلادی مطابق با 673 هجری به پایان رسید. این بنا به نقطه گورجو خاتون زن سلیمان پروانه، وامیرعلاءالدین قیصر، و سلطان ولد، و به دست معماری هنرمندبه نام بدرالدینتبریزی ساخته شده بودویک شبستان ویک بامهرمی داشت. سپس در حدود سال 1396 میلادی ابنیه دیگری بر آن افزوده شد. درزمان بایزید دوم (1481ـ1512) دیوارهای شرقی و غربی آنرا بر داشته و بناهایی بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز این بارگاه بنایی مربع و دارای 25 مترارتفاع است. گنبد اصلی این بارگاه پوشیده از کاشیهای لاجوردی است و از آنجهت آنرا گنبد سبز یا قبةالخضراء نامند. این گنبد در پائین به صورت استوانه و در بالا مخروطی کثیرالضلاع است که بر عرشه آن میلهای از طلاوجقهای هلالی نصب کردهاند. این گنبد به تعداد ائمه اثنیعشر دارای دوازده ترک است و شباهت بسیاری به کلاه صوفیان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردی شیعی مذهب بوده است. سه مناره در طرفین این گنبد قرار گرفته که منارههای چپ متعلق به مسجد سلیمیه و مناره طرف راست به مسجد کوچک تربت مولانا است.
بردیوارشرقیزیرپنجرهگنبدمولاناباخطکوفی این عباراتآمده است: «اعوذبالله منالشیطانالرجیم بسماللهالرحمنالرحیم نقشتالقبةالخضراء فی ایام دولةالسلطانالمؤید بتابید اللهالمستعان بایزیدبن محمدخان علی یدالعبد الضعیف المولوی عبدالرحمن بن محمدالحلبی وانشد فی تاریخه هذینالبیتین :
هر که خدمت کرد او مخدوم شد / هر که خود را دید او محروم شد
زیر گنبد، قبر مرمرین مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.
قبر مولانا پوشیده ازاطلس سیاهی است که توسطسلطان عبدالحمید دوم در1894هدیه شده است. براین اطلس آیاتی از قرآن با مهر پادشاهی نقش گردیده و خطاط آن حسن سری بوده است. ضریح اصلی مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدین ولد قرار دادند. ضریح بلندمولاناشاهکاری ازمنبتکاری دوران سلجوقیان روم است و آن توسط دو هنرمند یکی به نام سلیم پسر عبدالواحد ودیگری به نام حسامالدین محمد پسر کنک کندهکاری شده و در پیشانی و پهلو و عقب ای ضریح آیاتی قرآنی و اشعاری عرفانی از مولانا آمده است.
سماع خانه مولانا
نخست کتیبهای است بر قبر مولانا که بر آن آیةالکرسی را نوشتهاند.
دیگر بر جبهه صندوق قبر مولانا کتیبهای است که این عبارات به عربی بر آن نوشته شده است:
1ـ بسماللهالرحمنالرحیم و به نستعین والعاقبةللمتقین و لا عدوان الی علیالظالمین.
2ـ قد صعد منزار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماءالمشارق والمغارب.
3ـ نوراللهالازهر فیالغیاهبالامام بنالامام بنالامام اسطوانالاسلام هادی.
4ـ الانام الی حضرة عزةذیالجلال والاکرام موضع معالمالدین بعد.
5ـ اندراس آیاتها منیر مناهیجالیقین بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.
6ـ العرش بحاله مظهر کنوزالفرش بقاله منمم بساتین ضمائرالخلائق بازاهیرالحقائق.
7ـ نور مقلةالکمال مهجة صورتالجمال قرةاطباق احداقالعشاق محلی اعناق.
8ـ عارفی الآفاق باطواق محبةالخلاق محیط اسرارالفرقانیه مدارالمعارفالربانیه.
پس ازآن کتیبهای است که درقسمت پائین آمده و نام عبدالرحمن بن سلیم معمار سازنده آن ضریح بر پایان آن آمده است:
1ـ قطبالعالمین محیی نفوس.
2ـ العالمین جلالالحق والمله.
3ـ والدین وارثالانبیاء والمرسلین.
4ـ خاتمالاولیاءالمکملین ذیالمراتب.
5ـ والمنازلالعلیه والمناقب والفضائل.
6ـ السنیه محمدبن محمدبنالحسین.
7ـ البلخی علیه تحیةالرحمن وسلامه.
8ـ و قد اتتقل قدسالله.
9ـ نفسه ور وح رمسه.
10ـ فی خامس جمادیالآخر.
11ـ سنة اثنین و سبعین و ستمائه.
12ـ هذا ضریح من صنعة.
13ـ عبدالرحمن بن سلیم.
14ـ المعمار عفاالله عنه.
در قسمت جلوی صندوق قبر مولانا این نه بیت از دیوان کبیر او یعنی دیوان شمس آمده است:
1ـ بروز مرگ چو تابوت من روان باشد / گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
2ـ برای من مگری و مگو دریغ دریغ / بیوغ دیو در افتی دریغ آن باشد
3ـ جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق / مرا وصال ملاقات آن زمان باشد
4ـ مرا بگور سپاری مگو وداع وداع / که گور پرده جمعیت جنان باشد
5ـ فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر / غروب شمس وقمررا چرازیان باشد
6ـ ترا غروب نماید ولی شروق بود / لحدچوبحس نمایدخلاصجان باشد
7ـ کدامدانهفرورفت درزمینکه نرست / چرا بدنه انسانیت این گمان باشد
8ـ کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد / ز چاه یوسف جان را فغان آمد
9ـ دهانچوبستیازینسویآنطرفبگشا / که های وهوی تودرجولامکان باشد
سپس این ده بیت از قسمت جلوی صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابیات نیز از دیوان کبیر میباشند:
1ـ زخاک من اگر گندم بر آید / از آن گر نان پزی مستی خزاید
2ـ خمیر و نانوا دیوانه گردد / تنورش بیت مستانه سراید
3ـ اگر بر گور من آیی زیارت / ترا خر پشتهام رقصان نماید
4ـ میابی دف بگورم ای برادر / که در بزم خدا غمگین نماید
5ـ ز نخ بر بسته ودرگورخفته / دهان افیون آن دلدار خاید
6ـ بدریزانکفن برسینه بندی / خراباتی ز جانت در گشاید
7ـ زهرسوبانگچنگوچنگبستان / ز هر کاری بلا بد کار زاید
8ـ مراحق ازمی عشقآفریدست / همان عشقم اگر مرگم بساید
9ـ منم مستی واصلمنمیعشق / بگو از می بجز مستی چه آید
10ـ زبرجروحشمسالدینتبریز / بنزد روح من یکدم بتابد
در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالی و وتر صندوق باز این ابیات از دیوان کبیر آمده است:
1ـ چون جان تو میستانی چون شکرست مردن / با تو ز جان شیرین شیرین ترست مردن
2ـ بر دار این طبق را زیرا خلیل حق را / باغست و آب حیوان گر آرزوست مردن
3ـ این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابیاتی از جابه جای مثنوی بر گزیده شده و آنها را دنبال هم نوشتهاند:
1ـ باز سلطانم گشتم نیکو پیم / فارغ از مردارم و کرکس نیم
2ـ باز جانم باز صد صورت تند / زخم بر ناقه نه بر صالح زند
3ـ حال صالح گر بر آرد یک شکوه / صد چنان ناقه بزاید متن کوه
4ـ چشم دولت سحر مطلق میکند / روح شد منصوراناالحق میکند
5ـ صورت معشوقهچونشددرنهفت / رفتوشدبامعنی معشوق جفت
6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنیست / تا ابد معنی بخواهد شادزیست
7ـ آنعتاباررفت همبرپوسترفت / دوستبیآزارسویدوسترفت
8ـ من شدم عریان ز تن او از خیال / میخرامم در نهایت الوصال
9ـ کارگاه گنج حق در نیستیست / غرههستیچهدانینیستچیست
10ـ جمله استادان پی اظهار کار / نیستی جویند و جای انکسار
11ـ لا جرم استاد استادان صمد / کارگاهش نیستی و لا بود
12ـ هرکجااین نیستیافزونتراست / کارحق و کارگاهش آن سراست
13ـ نیستی چون هست بالاتر طبق / بر همه بردند درویشان سبق
14ـ زانکه کان و مخزن سر خدا / نیست غیر نیستی در انجل
15ـ چوننهشیریهینمنهتوپایپیش / کاناجلگرگستوجانتستمیش
16ـ ور ز ابدالی و میشت شیر شد / ایمن آگه گرگ تو سر زیر شد
17ـ کیستابدالآنکه اومبدل شود / خمرشاز تبدیل یزدان خلشود
18ـ هست از روی بقای ذات او / نیستگشتهوصف اودروصف هو
19ـ چون زبانه شمع پیش آفتاب / نیستباشد هست باشددرحساب
20ـ میپرد چون آفتاب اندر افق / باعروسصدقوصورتچونتتق
21ـ انهم تحت قبانی کامنون / جز که یزدانشان نداند آزمون
22ـ درخور دریا نشدجزمرغ آب / ختم کن و الله اعلم بالصواب
در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبتکاری بطورعمودی چهارضلعی درمقابل هم قرارگرفته که به سبک رومی تزئین یافته و نام صنعتگر آن چنین آمده است: «عمل همامالدین محمدبن کنکالقنوی».
کتیبهای دیگر در مقابل آن است که بر آن این عبارت به عربی آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنکم حیوةالدنیا ولا یغرنکم باللهالغرور».
کتیبهای در قاعده صندوق قبر مولانا به خط کوفی نوشته شده و این کلمات از آن قابل خواندن است:
1ـ واحد………….
2ـ علیک باخوان……….. علینا
3ـ ان……………….
4ـ ………… قلنا اذا اموالک من زمانک
در قسمت جنوبی مرقد مولانا اطاقی ایت مه نام دایره چلبی و اکنون کتابخانه است.
بر روی پنجرهای که آنرا پنجره نیاز میخوانند این اشعار نوشته شده است:
درها همه بستهاند الا در تو / تا ره نبرد غریب الا بر تو
ای درکرم عزت نورافشانی / خورشیدو مهوستارگان چاکرتو
قبور دیگر:
درمغرب قبةالخضراء ونزدیک بالا سرمولانا قبرکراخاتون زن مولانا جای دارد که بر صندوق قبرش چنین نوشته شده است:
1ـ اللهالباقی.
2ـ انتقلتالمخدرهالمصوفه ثقیةالذات.
3ـ مرضیةالصفات رفیعةالقدر مشروحةالصدر.
4ـ ذیالهمةالعالیه والمناقبالمعالیه عصمة.
5ـ الدینالمخصوصه بصفاتالعاملین مریمالثانی.
6ـ بحرالمعانی مقبولةالحق محمودةالخلق والخلق.
7ـ صاحبة مولانا قدسالله سره.
8ـ کراخاتون رضیالله عنها و ارخلها الی.
9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.
10ـ الی جوارالرحمن اخیر یومالخمیسالثالث عشر.
11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدی و تسعون و ستمائه.
صندوق قبر ملکه خاتون دختر مولانا نیز در همانجا جای دارد و بر آن چنین نوشته شده است:
1ـ اللهالباقی.
2ـ هذه تربتالستالزنانیه افتخار مخدرات.
3ـ العالم تاج مستورات بنیآدم مکله خاتون.
4ـ ابنة سلطانالمشایخ والعارفین قطبالاوتاد.
5ـ والمحققین وارثالانبیاء والمرسلین.
6ـ جلالالحق والملة والدین قدسالله.
7ـ سر هما فیثانی عشر شعبان سنةثلث و سبعمائه.
مرقد مظفرالدین چلبی امیر عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نیز در آنجا قرار دارد که کتیبه آن چنین است:
1ـ هذه تربة شمس.
2ـ مشارقالمعالی تاج مفارقالاعالی.
3ـ مظفرالدین امیر عالمبن.
4ـ مولانا سلطانالمحبوبین جلال.
5ـ الحق والدین محمدبن محمدبن الحسین.
6ـ البلخی قدس.
7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.
8ـ الیدارالسرور فی سادس جمادی.
9ـ الاول سنة ست و سبعین.
10ـ وستمائه غفرالله لهم.
دیگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا که بر کتیبه صندوق قبرش چنین نوشته شده است:
هذه قبر الست
الزاهدة الدار الطاهرة
جلاله خاتون حفیدة سلطان
العلماء والمحققین جلالالملة
والدین قدسالله روحهما
فی عرة محرم سنة اثنی و ثمانین و ستمائه
دیگر صندوق قبر ملکه خاتون دختر قاضی تاجالدین که در سال 730 کشته شده قرار دارد و کتیبه آن چنین است:
الله الباقی
انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعیدة
الشهیدة مقتولة الاولیاء تاجالمخدرات افتخار
المستورات ملکه خاتون نور الله ضریحها
ابنة اقضی القضاة مولانا تاجالملة والدین
ادامالله فضائله من دارالعرور الی دارالسرور
لیلةالاربعاء سادس عشر جمادیالاخر سنة ثلثین و سبعمائه
بالاخره قبر حسامالدین چلبی است که بر صندوق قبرش چنین آمده:
1- هذه تربة شیخالمشایخ قدوة العارفین امام
2- الهدی والیقین مفتاح خزائن العرش امین کنزالفرش
3- جنیدالزمان بایزید الدوران ابوالفضائل ضیاءالحق
4- حسامالدین حسنبن محمدبن الحسین المعروف باخی ترک
5- رضیالله عنه و عنهم الارموی الاصل بماقال امیست کردیأ
6- واصبحت عربیأ قدسالله روحه فی تاریخ یومالاربعاء
7-فی ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانین و ستمائه
دیگر صندوق قبر نوه حسامالدین چلبی (درگذشته در 747) است که بر کتیبه آن چنین آمده است:
انتقل من دارالفناء الی دارالبقاء
حسامالدین حسنبن صدرالدین محمد
بنچلبی حسامالحق والملة والدین نورالله
مضجعهم فی یوم السبت التاسع و العشرین
شوال سنة سبع و اربعین و سبعمائه
قبورعدهای چلبیان که ازخویشان مولانابودندودختران ایشان نیز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذیل مشاهده میشود:
بهاءالدین ولد پدر مولانا که در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروی صندوق قبرش این کتیبه نوشته شدهاست:
الله الباقی
هذه تربة مولانا و سیدنا
صدرالشریعة منبع الحکمه
محیالسنة قامعالبدعه و قدوة
العالم العالمالعامل الربانی سلطان العلماء
مفتیالشرق و الغرب بهاءالملة والدین
شیخالاسلام والمسلمین محمدبن
الحسینبن احمد البلخی رضیالله عنه و عن
اسلافه توفی فی ضحوة یومالجمعه الثامن
10- غشر شهر ربیعالاخر سنة ثمان عشرین و ستمائه
شیخ صلاحالدین زرکوب(درگذشته در 657)که در بالای صندوق قبرش چنین نوشته شده:
الله الباقی هذه تربة شیخنا
شمسالعارفین علمالهدی و الیقین ملکالابدال کاملالحال و
القال امنالقلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم
سلطان البصیرة طاهرالسیرة والسرة بحرالاسرار الالهیه ترجمان الرموز
لعیبة امامالتقوی محرم عرائبالنجوی بایزیدالعصر جنیدالزمان
صلاحالحق والدین ابوالمفاخر فریدونبن یاعیبسان
القونوی الذهبی قدسالله سره فی عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسین و ستمائه
شیخ کریمالدین بکتیموراوعلو یکی ازمریدان مولانا که استادسلطان ولدبود(درگذشته در691)که بر کتیبه صندوق قبر او چنین آمده است:
هذه تربة الشریفة فخرالاصحاب العارفین
الفائقالعاشق والصادق شیخ کریمالدین
ابنالحاج بکتیمور المولوی رجمةالله علیه
قی تاریخ شهر ذیالحجة سنة احدی و تسعین و ستمائه
دیگر علاءالدین چلبی پسر میانی مولانا(درگذشته در660)است که بر کتیبه صندوق قبر او چنین نوشته شده است:
الله الباقی هذه تربة
الصدر المرحوم علاءالدین محمدبن شیخالمشایخ
سلطانالعلماء والعارفین جلاالحق والدین محمد
ینمحمدبن الحسین البلخی افاضالله برکاته
علیالمسلمین و خصص ولده بمزید کل عنایة
اواخر شوال سنة ستین و ستمائه
دسگر شمسالدین یحیی برادر مادری(فرزند خوانده)مولانا است که کتیبه صندوق قبر او چنین است:
تربة امیر شمسالدین یحیی
بنمحمد شاه برادر مادری یا او
لاد مولانا قدسالله سره العزیز
در تاریخ هفتم ربیعالاخر سنه اثنی و تسعین و ستمائه
دیگر قبور نجمالدین فریدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبی ،وبیوک زاهد چلبی،و شمسالدین عابد چلبی ، و واجد چلبی پسر سلطان ولد و دیگر چلبیان و سایر دختران ایشان است.
رویهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد که بالای قبر مردان عمامهای گذاشتهاند،ولی قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولاناشمعها وشمعدانها واشیاء نفیس نهادهاندکه همه آنها توسط مشتاقان و هشاق زیارت آن بزرگوار تقدیم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه یافت و سماعخانه و مسجد کوچک به آن افزوده گشت.
سماعخانه:
سماعخانه یاتالاررقصدرویشاندرطرف شمال قبةالخضراء(شماره10در نقشه)واقع شده است،این رواقدرکنارمسجد کوچکیاستکهدرقرن شانزدهمدرزمان سلطان سلیمان قانونیشده است.دیوارهای مرکزی سماعخانه باتخته پوشانیده
شده،درطرف شمال ومشرق آن شاهنشینهایی برای مردان وزنان تماشاگرو موزیکنوازان ساختهاند.نقشونگار کتیبهها ونقوش سقف توسطمحبوب افندی که از خوشنویسان قونیه بوده در 1888 به عمل آمده است،واو همان کسی است که مرقع یا حضرت مولانا را که بر سر در مدخل قرار دارد نوشته .در این رواق هجده بیت از اولین ابیات مثنوی بر زوایای آن نوشته شده،و بر دیوار سماعخانه کلاه وکرته(پیراهن)وقالی وقالیچه نصب شده است.دریکی از شاهنشینها فرشی که نقش مرغ دارد در حدود 5×5ر2 متر از قرن پانزدهم میلادی باقی است و معروف به قالی «اوشاق قوشلو» میابشد که در شاهنشین پائین که در اطراف آن است نقشی کثیرالاضلاع دیده میشودکه در وسط آن دایرهایست که برزمینه آبی خط سفیددردورتادور آن دایره در پشت سر هم نوشته شده است :«یا عالمأ بحالی….». دور تا دور بالای همینرواقنامائمه اثنیغشر بدینصورتآمدهاست:«یا حضرت امام غلی، یاحضرت امام حسن،یاحضرت امام حسین، یا حضرت امام زینالغابدین، یا حضرت امام محمدباقر، یا حضرت امام جعفرصادق، یا حضرت امام موسیالکاظم، یاحضرت امام رضا، یاحضرت امام محمدالتقی، یا حضرت امام غلیالنقی، یا حضرت امام حساالعسکری، یا حضرت امامصاحبالامر»،ودروسط آنهاجابجاچنین نوشته شدهاست:«یاحضرت جلالالدین رومی، یا حضرت شمس تبریزی، یاحضرت سلطان ولد،یا حضرت شیخحسامالدین ». در مدخل سماعخانه طرفهایی از شیشه مربوط به قرن چهاردهم و قندیلهاوشمعدانهایی ازدوره مملوکان و قرن پانزدهم و هفدهم که دوره عثمانیها است به نظر میرسد. یکی از آنها چراغی روغنی ودیگراسباب اشپزخانه واشیاء منبتکاری وساخته شده ازچوب مربوط به عصر سلجوقی است. یکی از آنها رحل قرآنی است که توسط جمالالدین مبارک به بارگاه مولانا هدیه شده و به سبک رومی تزئین یافته است.
آلات موسیقی:
محلی درسماْخانه به نمایشگاه آلات موسیقی اختصاص داده شده است. این آلات موسیقی عبارتند: ازنی،رباب، دف (دایره)، تنبور، کمانچه، کمان، تار.
لباسهای مولانا:
در جعبه آیینههایی که دروسط وکنارسماعخانه گذاشتهاند، لباسهای مولاناوشمسالدین تبریزی وسلطان ولد ملاحظه میشود. بعضی از این البسه از کتان و بعضی از ابریشم و پارچههای دیگر است.
بنا به منابع قدیم، مولاناکلاه قهوهای رنگ روشن برسرمیگذاشت وبرآن دستاری ملون میبست، ولبادهای به رنگهای مختلف میپوشید و پیراهن و قبایی بر تن میکرد. مولانا مردی بلند بالاوباریک اندام و رنگ پریده بود. لباسهائی که از او باقیمانده مناسب وصفی است که از قدو بالای او کردهاند. عمامه مولانا و شبکلاه او که «عرقیه» نام دارد در این موزه نگهداری میشود. بعلاوه کلاهی ازشمسالدین تبریزی و قبایی از سلطان ولد، و لبادهای از اطلس سبز از او در این موزه وجود دارد.
وجد سماع:
سماع به فتح سین به معنی شنوایی و هر اواز که شنیدن آن خوشایند است میباشد، سماع در اصطلاح صوفیه حالت جذبه واشراق وازخویشتن رفتن وفنا به امر غیر ارادی است که اختیار عارف تأثیری در ظهور آن ندارد. ولی بزرگان صوفیه ازهمان دورههای قدیم بهاین نکته پی بردندکه گذشته ازاستعداد صوفی وعلل ومقدماتی که اورابرای منجذب شدن قابل میسازد وسایل عملی دیگری که به اختیارواراده سالک است نیز برای ظهورحال فنامؤثر است. بلکه برای پیدایش «حال» و «وجد» عامل بسیار نیرومندی شمرده میشود. از جمله موسیقی وآوازخواندن ورقص است که همه آنها تحت عنوان «سماع»در میآید. صوفیه میگویند سماع حالتی درقلب ودل ایجاد میکند که «وجد» نامیده میشود و این وجد حرکات بدنی چندی بوجود میآورد که اگراین حرکات غیرموزون باشد «اضطراب»واگرحرکات موزون باشد کفزدن و رقص است.
رقص درنزد مولویه اهمیت خاص داشته، خود مولانا حتی درکوچه وبازارهم بسا که با اصحاب به رقص در میآمد. چنانکه یک باردربازارزرکولان این حالت بروی دست داد و گویند حتی جنازه صلاحالدین زرکوب را نیز به اشارت مولانا با رقص و رف به قبرستان بردند.
افلاکی درمناقبالعارفین دراینباره چنین مینویسد: در آن غلبات شور و سماع که مشهور عالمیان شده بود از حوالی زرکوبان میگذشت مگرآوازضرب تقتق ایشان به گوش مبارکشانرسید.ازخوشی آن ضرب شوری عجیب در مولانا ظاهر شد وبه چرخ درآمد، شیخ نعرهزنان ازدکان بیرون آمد وسردر قدم مولانا نهاده وبیخود شد…….. وبه شاگردان دکان اشارت کردکه اصلاایست نکنند ودست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شود. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود، از ناگاه گویندگان رسیدند و این غزل آغاز کردند:
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی / زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی
بر دیوار سماعخانه مولانا این دو بیت شعر آمده است:
در وقت سماع معده را خالی دار / زیراچو تهی است میکند ناله زار
چون پرکردی شکم زلوث بسیار / خالی مانی ز دلبر و دست و کنار
بر دیوار دیگر آن رواق چنین آمده:
سماع آرام جان زندگان است / کسی داند که اورا جان جان است
خصوصاحلقهای کاندرسماعند / همی گردند و کعبه در میان است
از حسن اتفاق در سفراخیری که برای شرکت درکنگره هفتصدمین سال مولانا از15 تا 17دسامبر1973 درترکیه بودم توفیق دیدن مجلس سماعی را که دردوشنبه 17 دسامبر از ساعت 9 تا 5/11 بعدازظهر در محل استادیوم سر پوشیده قونیه در حضور رئیس جمهوری و عدهای از رجال ترکیه بر پا شده بود یافتم.
مجلس سماع با خواندن آیاتی از کلامالله مجید آغاز شد. سپس نیزنی ماهربه زدن نی مشغول گشت. پس از ارکستر مخصوص در محل خود شروع به نواختن کرد. ناگهان چهل تن ازدراویش مولویه به مجلس وجد وسماع در آمدند. مرشد و نایب او و صوفیان به نظم و ترتیب خاصی به صف بازوصف جمع پرداختند. صوفیان جزمرشدکه عمامهای بر سر و نایب او که به دور کلاه نمدین دستاری سپید پیچیده بود، همه کلاههای نمدین بلندی بر سر و قبا و دامنی سفید بر تن داشتند. کمر همه ایشان با شالی بسته شده بود. سپس همه صوفیان جزمرشدونایب او در یک صف قرار گرفتند و مرشد و نایب او در جانبی ایستادند. در آغاز نایب مرشد دست مرشد را بوسیده و مرشد هم صورت او را بوسید، و نایب در کنار مرشد جای گرفت. پس از آن یکایک صوفیان دست مرشد و نایب اورا بوسیده در کنار آندو میایستادند و آندو نیز صورت آنان را میبوسیدند. بدین ترتیب هر یک دست مرشد و نایب او و صوفیان را در کنار او ایستاده بودند بوسیده ودرصف جای میگرفتندتا همه ایشان این سنت را به جای آورده دریک صف قرار گرفتند. پس از آن آهنگ سماع نواخته شد و مرشد اجازه وجد و سماع داد و صوفیان دستافشان و چرخزنان بنای رقص و سماع را گذاردند و دور خود میچرخیدند و ئامنهای بلند به سرعت با ایشان میچرخید و دایرهای را تشکیل میداد. تنها از این جمع مرشد و نایب او بودند که نمیرقصیدند و ناظر رقص دستهجمعی یاران خود بودند.
مسجد مولانا:
در مغرب سماعخانه مسجد کوچکی قرار گرفته که دو مدخل داردیکی از طرف بارگاه مولانا و دیگری از جانب در چراغ. مدخل عمومی مسجد از طرف مغرب است و به طرف حیاط باز میشود. در جلوی مدخل رواقی است که با چهار گنبد پهن بر روی سه ستون مرمرین قرار گرفته است.
در مسجد مولانا نسخ خطی قرآن و کتابهای دیگر فراوان به چشم میخورد. این کتابهااغلب مذهب و دارای مینیاتور میباشند. یکی از آنها که قابل ذکر است کتاب فضولی به نام «حدیقةالسعداء» و دیگر دو دیوان قدیمی حافظ مربوط به قرن شانزدهم وهیجدهم میباشد. ازآثارنفیساین موزه آلبومی است که «تصویرعلی عثمان» نام داردودرآن صورت سی ویک سلطان عثمانی دیده میشودکه آخرین آنها سلطان عبدالمجیدمیباشد. نسخههایفارسی وعربی به خطهای مختلف در این موزه فراوان است.
در سمت جنوبی این مسجد قالیچهها و قالیها و گلیمهای نفیس بر دیوار آویخته است که مربوط به قرن پانزدهم و شانزدهم و هفدهم و هیجدهم میلادی است. یکی از آنها قالیچه سجاده مولانا است که از ابریشم بافته شده و نقش رومی دارد و روی آن به خط عربی نوشته شده است «اللهاکبر». گویند این قالیچه را علاءالدین کیقباد به عنوان هدیه عروسی در 1227 میلادی به مولانا داده است. ازچیزهای جالب این مسجدتسبیحهای دانه درشت برای ذکر صوفیان است که بعضی از آنها به 999 دانه میرسد و جنس آنها از چوب گردو است. یکی از آنها متعلق به اولوعارف چلبی نوه مولانا بوده است.
مطبخ مولانا:
در پشت رواق، مطبخ مولانا قرار دارد که این شعر ترکی را بر دیوار آن نوشتهاند:
مطبخ منلاده طبخ ایله وجودین و ارنین / عشقله گل خدمت ایله یار نور ایتسون سنه(2)
یعنی: در مطبخ مولانا وجود خود را بپز و بیا و به عشق خدمت کن تا یار ترا نورانی سازد.
در مطبخ مولانا اسباب طبخ و آلات مطبخ از مس و نقره زیاد است. از جمله یک دست بشقاب و قاب نقره وجود دارد که از زمان سلاطین عثمانی به جای مانده است.
(پاورقی)
1ـ رجوع کنید به: فروزانفر: زندگی مولانا جلالالدین محمد، طبع دوم: شبلی نعمان: سوانح مولوی رومی، ترجمه فخرداعی گیلانی، تهران 1332، ص2 ـ22: ادوارد براون: تاریخالدب فی ایران منالفردوسی الیالسعدی، قاهره1954، ص 654ـ 658: دکتر محمدجواد مشکور: اخبار سلاجقه روم، طبع تهران 1350، ص114ـ 157: شمسالدین افلاکی: مناقبالعارفین، ترکیه 1959، ومنقولاتی ازآن دراخبار سلاجقه روم ص498ـ 508: رساله فریدون بن احمد سپهسالار دراحوال مولانا جلالالدین، طبع تهران1325، ومنقولاتی ازآن در اخبار سلاجقه روم، ص 509ـ 514، ولدنامه: مثنوی سلطان بهاءالدین شمسالدین سامی:قابوس ترکی، استانبول 1317 هجری ص 514 ماده چلبی.
Talbot Rice. The Seljuks in Asia Minor , London 1961 , P. 122 – 124.
2ـ برای اطلاع از دیگر آثار و کتیبههای ترکی، رجوع شود به کتاب «قونیه شهر مولانا»تألیف ایرانشناس و ایراندوست جناب آقای محمد اوندر معاون نخستوزیر و مدیر اداره کل فرهنگ و هنر ترکیه:
Mehmet ِ nder Mevlâ na Sehri Konya , Ankara , 1971.
و کتاب مولویانیس از مولانا تألیف دانشمند معروف ترک آقای گلپینارلی:
A. Golpinânâ , and Sonra , Mevlevilik , Istanbul , 1953.